شعر دیروز پر از عنبر و اقاقی بود
یا طره ی گیسو و صدای بلبل و قناری بود
هرجا هم که بحث جفا بود
حرف حرف، شکستن سبو و جام و تیر نگاه بود
اما امروز می نویسد شاعر:
‹‹دختری با ماتیک صورتی
قلب مرا چون پرتقال گندیده ساروی
به دورانداخت
به دور انداخت و له کرد.....›››
شاعر ،شاعر آشنا نیست البته
اما خوش استعداد است
از مضمون شعر کاشف آمد
اهل ساری و دیار پرتقال است
لابد در تهران به همین کسب و کار است
روزی،غروبی،شبی
در مغازه ای ،دکانی، دکه ی کنار خیابانی
دید دختری را
با روی خندان
هیبت پاریسی،لندنی،واشنگتنی
نه قمی جان و خلاجانی
رژ صورتی هم زده بود
خط لب هم لابد بود
ما ندیدیم ،در شعر هم معلوم نیست
اما یک نگاه هم برای شاعر کافی بود
وقتی که دختر خانم گفت:
آقا این چه وضعی ست؟
پرتقالها حسابی گندیده ست
به دل شاعر برخورد
اخم دختر را دید
حرف خود را صادقانه گفت
حرف شاعر است دیگر
خدا را شکر ،مضمون سیاسی نیست
جام که حرام است، سبو که نیست، یار هم که دیگر قحط نیست!
شاعر ما صادق بود
حس خود را خوب گفت
چه کند گیسوی یار تیفوسی بود، طره نداشت؟
اگر جواز چاپ هم می خواست، باید این طور می نوشت:
‹‹دختری با چادر بلند ارغوانی
با مشتهای گره کرده چون پرتقال مازندرانی
قلب من را
مثل بوش و استکبار جهانی
به دور انداخت و له کرد....ـ››