سریال زنان سرسخت سریال زنان سرسخت
سریالی بسیار ریبا در ژانر درام و کمدی. برنده ۳ جایزه golden globe
آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

با سلام دوباره

من بعد از ۳ سال وبلاگم را پیدا کردم . یک کم رویای بود . بعد از ۳ سال که یادم رفته بود وبلاگی دارم . به طور اتفاقی به نوشته ای برخوردم که ادبیاتش برایم آشنا آمد. به ناگاه یادم آمد که وبلاگی داشته او . اما نه آی دی و نه پسورد یادم نبود! وقتی چند با شانسم را امتحان کردم . صفحه وبلاگم باز شد و من با کامنت هایی روبرو شدم که بعد از ۱ سال بایید تایید می کردم. احساس عجیبی است. احساس کردم باید از همه چیز خاک ها را بتکانم و از نو شروع کنم.....

 

یک سئوال دارم ازهمه آنهایی که به این سئوال جواب می دهند پیشاپیش ممنونم

به نظر شما:

آیا زنها با آرایش زیباتر می شوند؟

آیا مردها با موهای ژل زده محبوب تر می شوند.؟

این سئوالی بود که یکی از استادان ما پرسید و من دوست دارم بدونم که بقیه چطور فکر می کنند

 

شعر دیروز پر از عنبر و اقاقی بود

یا طره ی گیسو و صدای بلبل و قناری بود

هرجا هم که بحث جفا بود

حرف حرف، شکستن سبو و جام و تیر نگاه بود

اما امروز می نویسد شاعر:

‹‹دختری با ماتیک صورتی

قلب مرا چون پرتقال گندیده ساروی

به دورانداخت

به دور انداخت و له کرد.....›››

شاعر ،شاعر آشنا نیست البته

اما خوش استعداد است

از مضمون شعر کاشف آمد

اهل ساری و دیار پرتقال است

لابد در تهران به همین کسب و کار است

روزی،غروبی،شبی

در مغازه ای ،دکانی، دکه ی کنار خیابانی

دید دختری را

با روی خندان

هیبت پاریسی،لندنی،واشنگتنی

نه قمی جان و خلاجانی

رژ صورتی هم زده بود

خط لب هم لابد بود

ما ندیدیم ،در شعر هم معلوم نیست

اما یک نگاه هم برای شاعر کافی بود

وقتی که دختر خانم گفت:

آقا این چه وضعی ست؟

پرتقالها حسابی گندیده ست

به دل شاعر برخورد

اخم دختر را دید

حرف خود را صادقانه گفت

حرف شاعر است دیگر

خدا را شکر ،مضمون سیاسی نیست

جام که حرام است، سبو که نیست، یار هم که دیگر قحط نیست!

شاعر ما صادق بود

حس خود را خوب گفت

چه کند گیسوی یار تیفوسی بود، طره نداشت؟

اگر جواز چاپ هم می خواست، باید این طور می نوشت:

‹‹دختری با چادر بلند ارغوانی

با مشتهای گره کرده چون پرتقال مازندرانی

قلب من را

مثل بوش و استکبار جهانی

به دور انداخت و له کرد....‌ـ››

 

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

هزار روز هم که بگذرد در تنهایی ما تغییری نیست.اگر هزار صبح هم  تکرار شود .آینه ما را تکرار می کند و من در آن خواهم دید که پیر می شوم بی آنکه بدانم چرا و چطور؟ مادرم چه زود پیر شد .من هنوز فرصت نکرده ام دستانش را ببوسم و پدر چه زود ناتوان !!!و خواهرم رفت و برادرم یاغی شد . ولی من هنوز احساس نمی کنم که بزرگ شده ام و به تنهایی می توانم زندگی کنم. هنوز حس می کنم به آغوش گرمی نیاز دارم که مرا در بر گید و فارغ شوم از غم روزمرگی عذاب آور!! من نمی توانم بایستم و بگویم می توانم . من فقط یاد گرفته ام که وانمود کنم که می توانم. مثل شیر بی یال و کوپالی که فقط نعره اش مانده است...

 تولد:

وقتی که به دنیا آمدیم کسی از ما نپرسید که کجا و کی می خواهی به دنیا بیایی ولی در طول زندگی بارها از ما پرسیده اند و یا لااقل خودمان یواشکی از خودمان پرسیده ایم که کی و کجا دوست داریم بیمریم.دوستی داشتم که همیشه می گفت احساس می کند در ۲۲ سالگی می میرد اما اکنون ۲۵ سال سن دارد و یادش رفته که قرار بود بمیرد . من خودم دوست دارم لب دریا در یک روز پاییزی در حالی که تمام مسئولیتهایم را انجام داده ام و باری بر دوشم نیست بمیرم و در لحظه خروج روح از بدنم بارانی ببارد تاآخرین نفسم با قطره های باران بیامیزد و طراوت باران تا ابد در روحم دمیده شود .شما چطور دوست دارید بمیرید؟ بحث من که همه راجع به مرگ شد شاید بهتر بود عنوان مرگ را انتخاب می کردم اما به نظر من انتخاب یک مرگ رویایی هم بخشی از زندگی است چون فصل آخر کتابی که خیلی ها بعد از صفحات اول به آخر آن رجوع می کنند.

همه چیز فدای زیبای می شود...

همه چیز را در خودمان می کشیم که به تعادل برسیم . هر افراطی ممنوع.هر تفریطی بیخود! هر خشم و هر مهربانی بی جایی نشانه ضعف شخصیت....خدایا مگه من کامپیوترم که احساسم را برنامه ریزی کنم ؟ وقتی که عصبانی ام و وقتی که خوشحالم یک جور حرف بزنم .مگه من حق ندارم ناراحت بشم ٬ گریه کنم ٬ داد بزنم ٬فحش بدم .....یعنی همه اینها باعث خلق زشتی در من می شود.

چرا کسی نمی خواهد مرا آن طور که هستم بپذیرد؟

من هم مثل همه ادمها زیبایی را دوست دارم و مطمئنم که تقارن ٬توازن و تعادل ۳ اصل زیبایی اند.اما وقتی که می خواهی سقوط را در یک تابلو به تصویر بکشی باید تعادل را قربانی کنی تا به بیننده حس سقوط را القاء کنی...

چرا غمگینیم ؟

در حالی که قهقهه می زنیم. در حالی که می رقصیم . در حالی که ترانه شادی را زمزمه می کنیم  و حتی در حالی که همه کارها بر وفق مراد است و همه چیز ظاهرا خوب پیش می رود ...اما هنوز احساس می کنیم که کسی حرف ما را نمی فهمد و هیچ چیز نمی تواند آراممان سازد ... و هیچ کس نیست که به ما آرامش بخشد وتکیه گاه مان باشد....نکند به ما دروغ گفته اند که زبان ابزار برقراری ارتباط است؟..نکند هر کلمه که ما به کار می بریم برای ما یک معنا و برای دیگران معنای متفاوتی داشته باشد؟.. نکند دوست داشتن و عشق و نفرت و   .....همه و همه کلمه ها روزی توانایی انتقال یک حس را گم کرده اند؟ من غمگینم و خدا می داند که هیچ غم آشکاری در زندگی ندارم جز این که کسی حرف مرا نمی فهمد و کسی به من نمی گویدتو تنها نیستی . من هم هستم که در کنارت باشم !!!

روزی فکر می کردم با پیدا کردن همسر آدم از تنهایی در می آید و دو تا می شود ...و آرامش می گیرد اما همه اینها به این شرط است که همسرت حرف تو را بفهمد ..........و خدا می داند گاهی رساندن مقصودت به دیگران چقدر سخت میشود ؟ و چقدر دردناک وقتی هرچقدر تلاش می کنی تا تو را بفهمند کسی نمی فهمد که تو چه می گویی؟

آدمهایی که خوب فکر می کنند ؛بد زندگی می کنند و آدمهایی که بد فکر می کنند؛خوب تر زندگی  می کنند

حتما در دور و بر خود دیده اید احمقهایی که چه آسان زندگی می کنند و آدمهای بزرگی که به چه ذلتی کشیده میشوند. آدمهایی که همیشه به دنبال ارزشها می دوند و سر آخر آنقدر به پوچی می رسند که خود را هم فراموش می کنند و به همه ارزشها پشت پا میزنند و از درون فرو میریزند. وقتی یک حرف خریدار نداشته باشد .گوینده آزار می کشد.وقتی که یک هنر معنایی برای دیگران نداشته باشد می میرد به خصوص در جامعه ای که همه هنرپیشه اند و مرتب نقش بازی می کنند .مرتب فیلم. ادا.تملق. ...

سلام

سالهاست که در کنج عزلت خویش جای همصحبتی را خالی می بینم که با او رازهای دل خود را باز گویم و بشنود. بارها سعی کرده ام که به اطرافیانم بگویم که که هستم و چه طور فکر می کنم و از زندگی چه می خواهم اما یابه حرفهای من گوش نکرده اند و یا فقط ادای گوش کردن را درآورده اند. من دانشجوی پزشکی هستم. در جامعه ای مذهبی-سنتی در خانواده ای کمونیست به دنیا آمده ام.در ۱۳ سالگی کتاب گارد جوان خواند ه ام و خواستم پزشک باشم تا به دیگران خدمت کنم .اما مشکلی که در ۲۵ سالگی با آن روبرو هستم این است که نه من می توانم جامعه دور و برم را بپذیرم نه آنها من را می پذیرند .و حال من مانده ام و کلی آرمانهای بی مصرف .کلی آرزو های محال و کلی حرفهای ناگفته و ناشنیده . من در شهرستان کوچکی زندگی میکنم که در آنجا آدمها ادای با هم بودن را بسیار عالی در می آورند اما حاضر نیستند از ۵ تومان به خاطر همدیگر بگذرندو من به دنبال یافتن کسی که حرفهایم را بفهمد به اینترنت پناه اورده ام آیا کسی هست که شرایطی مثل من داشته باشد ؟

وقت برای سرخاراندن نداریم .به دنبال لحظهای ارامش هم از خودمان هم از دیگران مایه می گذاریم ولی باز احساس تنهایی میکنیم و از هر راهی برای فرار از ان استفاده می کنیم اینترنت و اس.ام.اس و... اما هیچ کدام جای کنار هم نشستن و به هم نگریستن و چای خوردن را نمی گیرد.